باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

بهار باران

دختر گلم چند روز اخیر کمی به مهدت علاقه مند شدی تو مهد جشن فارغ التحصیلی میگرفتن که شما هم شرکت کردی و با کلاه و شنل عکس گرفتی به قول خودت لباس دانشمندا رو پوشیدی و یه نقشه روبان زده ( منظورت اون مدرک که میدن دستت فارغ التحصیل ها ) هم دستت دادن خلاصه اینکه 10 روزه رفتی مهد و فارغ التحصیلم شدی از احوالات شما داداشتم : که هومان تا صدای شما رو مشنوه میخنده و شما هم نازش میدی پسرم ، عسلم ، خوردنی البته گاهی هم از ماچهای محکمت به گریه میافته . چند وقتیه که عاشق آهنگ فیلم پاپیون شدی و همش گوش میکنی خدا به داد برسه من تو 17 هیجده سالگی به این جور آهنگها علاقه مند شدم شما تو چهار سالگی . تو ماشین هم تا 5 شیش بار آهنگ آرش و هلنا ...
12 ارديبهشت 1393

بارانم

دیشب توی  هال نشسته بودیم که رفتی روی مبل و از روی دیوار قاب کوچیکی که به دیوار زده بودم رو ور داشتی و پشتت قایم کردی و دوئیدی تو اتاقت  اون لحظه دستم بند بود بعدش که فرصت کردم رفتم تو اتاقت دیدم قاب عکس رو گذاشتی روی میزت و  کلی کیف کردم وقتی دیدم از بین سه تا قابی که روی دیوار بود که یکیش عکس 4 نفره (شما و من و بابا و آنا ) و یکیشم عکس تکی خودت  و یکی دیگه ش هم عکس منو باباته که عکس ما رو انتخاب کردی . بهت قول دادم یه عکس خودم و بابات  رو برات بزرگ چاپ کنم برای روی میزت پی نوشت : روز مادر بهت گفتم باران جون یه راز بهت میگم جلوی آنا نگو ، امروز روز من و آنا و مامانیه&n...
12 ارديبهشت 1393

خبرهای جدید

سلام دوستان خبر جدید اینکه باران چند روزه میره مهد کودک البته خیلی سخت قبول میکنه بره همش میگه مهد رو دوست ندارم  لطفا دعا کنین از این مرحله زود رد شه هومانم یکی دو هفته ای هست که میخنده و از خودش صدا در میاره و کلی شیرین و بازیگوش شده باران که از مهد میاد از تو آسانسور شروع میکنه به قربون صدقه رفتن و ناز دادن داداشش بهش میگه بامزه ، چشم ابریشن متاسفانه سیستم و لپ تاب ویروسی شدن نمیتونم عکس آپلود کنم
6 ارديبهشت 1393

نا گفته های باران

دخترم این روزها درس میگیرم در محضرت   دیروز خسته از شب بیداری ها و نخوابیدنهای هومان که چند روزه خوابش تو روز هم کم شده گفتم من دیگه خسته شدم اگه گریه بکنه ورش نمیدارم شما گریه ت گرفت و گفتی آدمه گناه داره با من هر طوری رفتار بکنی چیزی نمیگم ولی اون گناه داره دقیقا بقیه جملهات یادم نمیاد ولی طوری گفتی که منو و آنا هم گریمون گرفت  دخترم هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر زود بزرگ بشی این روزها خیلی چیزها از نگاهت یاد میگیرم اینم عکس داداشت که انقدر عاشقشی     افتخارم مادر شما بودنه ...
9 فروردين 1393

برای بارانم

این روزها بدجوری گرفتار نورسیده و دردسرها و کارهای مربوط به اون شدم و از داروهای تقویتی و غذا دادن درست و به موقع و بازی کردن و ناز کشیدن شما غافل شدم کاملا طبیعی هم هست با این زخمها و بی خوابی های شبانه برای شیردادن و دل دردهای هومان توانی برام نمی مونه ولی خیلی نگرانم که این موضوع روی شما تاثیر بذاره . بارانم زندگی من ، منو ببخش . این چند وقت ذکر شب و روزم اینه که خدایا به من توانایی بده به هردو بچه رسیدگی کنم
16 اسفند 1392

روزهای طلایی با شما

این روزها برای هر کاری دعا میکنی مثلا بهت میگم باران واسه مامان دوستم که تو بیمارستانه دعا کن سریع دستتو جلوی دهنت میگیری و مدل خودت آروم که قابله شنیدنه میگی خدایا دعا کن مادر دوست مامانی حالش زودتر خوب بشه و من کیف میکنم از این دل پاک و این دعاهای پاکت که همیشه برای من مستجاب شده و اصراری ندارم که به خدا نگی دعا کن بزار تصورت از خدا همینطور پاک و بی غل و غش باشه و اکثر اوقات وقتی پیشم هستی و مثلا میشنوم دعا میکنی که من قبول کنم یه خوراکی رو بخوری و یا کارتون ببینی رضایت میدم البته تا جایی که امکانش باشه . دیشب تو ماشین وقتی تشنه ات شد زیر لب دعا کردی که تو کیفم آب معدنی باشه و بعدش که دیدی هست دوباره زیر لب از خدا تشکر کردی...
3 دی 1392

عاشورا در تفت

از اونجایی که در این 4 سال زندگیت دخترم نشد که شما رو از نزدیک با عزاداری امام حسین آشنا کنیم امسال شما رو بردیم تفت تا از نزدیک تجمع مردم رو برای عزاداری محرم خصوصا ظهر عاشورا ببینی . پی نوشت : از اونجایی که مدتیست به درد بی توجهی در نوشتن لغات دچار شدم گاهی در نوشته هام غلط املایی وجود داره . سطر بالا تصحیح شد ...
24 آبان 1392